رضا قليخان هدايت
1016
مجمع الفصحاء ( فارسي )
همچون درخت باديه سعدى ز برق شوق * سوزان و ميوهء سخنش همچنان تر است آرى خوش است وقت عزيزان به بوى عود * زان سوز غافلند كه در جان مجمر است ايضا هركسى را نتوان گفت كه صاحبنظر است * عشقبازى دگر و نفسپرستى دگر است نه هرآن چشم كه بينند سياهست و سپيد * يا سپيدى ز سياهى بشناسد بصر است آدمى صورت اگر دفع كند شهوت نفس * آدمى خوى شود ور نه همان جانور است هركه در آتش عشقش نبود طاقت سوز * گو به نزديك مرو كافت پروانه پر است شربت از دست دلارام چه شيرين و چه تلخ * بده اى دوست كه مستسقى از آن تشنهتر است گر به تيغم بزنى با تو مرا خصمى نيست * خصم آنم كه ميان من و تيغت سپر است من ازين بند نخواهم همه عمر آزادى * بند پايى كه به دست تو بود تاج سر است دست سعدى به جفا نگسلد از دامن دوست * ترك لؤلؤ نتوان گفت كه دريا خطر است